تبليغاتX
دیده ها و شنیده ها

Exemption


 | 

 

آسمان مهره و انجم بودش تخته نرد 

                                                تاستينش مه و خورشيد و فلك نراد است

شرط در آمد كار است نه دانستن كار

                                                تاس اگر نيك نشيند همه كس نراد است        

 | 

يه چند وقتيه هي دارم به اين فكر مي كنم كه چرا بيو ريتم ديگه در مورد من درست جواب نمي ده. به قول بچه ها "...ه"

مثلا امروز فيزيكال در پائين ترين حد خودشه و اينتلكچوال و ايموشنال هم صفرند . ديگه نمي دونم از اين بدتر هم ميشه براي يكي. يعني امروز تعطيل ، بزن گاراژ و حالشو ببر. اما حالا من زياد با اون دو تاي آخر كه اصولا كاري ندارم اما وضعيت فيزيكيم به مراتب امروز بهتر از روزاييه كه حتي در بالاترين نقطه نموداره. ( البته تا الان ، تا شب رو نمي دونم)

جالبه كه ديگه فال حافظ هم جواب ما رو نمي ده همش ما رو پرت مي كنه اين ور اون ور. خيلي وقته كه ديگه حافظم ما رو تحويل نمي گيره.

وارد طالع بيني و كف بيني و فال و رمالي و آينه بندي و اينا هم كه تا حالا نشدم ولي فك كنم اونا هم تو و صف حال من كم بيارن.

ولي اينا هيچ تاش مهم نيست ، مهم اينه كه تو هستي منم هستم، و هر جور تو بخواي هستم پس بيخيال بيو ريتم و فال و كف بيني و حافظ .. جمال خودتو عشقست.

 | 
موبايلم داره زنگ ميزنه، چه زود سحر شد اصلا درست نخوابيدم . دستمم بهش نمي رسه ، كجاس پس ؟ مثل اينكه بايد پاشم . اي بابا همه كه خوابن، مگه ساعت چنده ؟ تازه ساعت سه كه ..حسش نيست برم تا تخت ، رو مبل بخوابم بهتره . چرا خوابم نمي بره پس ..اه ، دوباره شروع شد اين يارو تو مخم . خوب امروز بايد چيكار كنم ؟ كجا برم ؟ افطار كجام؟ چند شنبس امروز؟ بابا ول كن بگير بخواب ديگه لا مصب . اي ول ساكت شد مثل اينكه . پاشو پاشو بيدارشون كن، نمي رسيا به سحري . نخير مثل اينكه نيمده به ما خواب. اصلا اشتها ندارم به هيچي، با اون چيزي كه ديشب خوردم مگه مي تونم ديگه حتي آب هم نمي خوام. دستت درست داش حسين. قرصم كو؟ دو ديقه مونده تا اذون. آب باهاش زياد بخور. نمي خوااااام بابا مگه زوره .واي چه حالي مي ده خواب بعد سحري. كاش اين ساعتها هيچ وقت زنگه نزنن. هفت و نيمه. اي بابا امروزم دير مي رسم اين طور كه پيداس.چه شولوغه .راستي حالا كم كم داره يادم مي ياد. مهر ه، پائيز اومده . چه غريب اومد. هميشه پائيز برام يه آب و تاب ديگه اي داشت مخصوصا مهر ش . نه به خاطر اينكه من با مهر ش اومدما نه اصلا يه حال خاص خودشو برام داشت. چه حس نوستالژيكي پيدا كردم ، عن قريبه كه اشكم بياد وقتي اين بچه مدرسه ايها رو مي بينم كه با اين لباسهاي نو و شور و شوق ميرن مدرسه. يكسالي ميشه كه ديگه پائيز برام اون معنيشو نداره. عرفان رو كه مي بينم با چه شور و حالي داشت آماده ميشد بره مدرسه دلم برا خودم داشت تنگ ميشد. چه ترافيكي بابا. اين طرح جناب پرزيدنتم مثل اينكه راهگشا نيس از اين وضع. كاش اين دو تا خانومي كه كنارم نشستن يه كم ملاحظه ي منم مي كردن. بابا خوب يه كم جمع تر بشين، حالا ما سر به زيريم و هيچي نمي گيم شما رعايت كن ديگه. اي بابا اينم كه هي داره جفنگ ميخونه . "يعني بايد باور كنم ديگه نيستي ..." بسه ديگه باور كن ..نيست ديگه، فك كنم راننده بد جوري درگير اين باور كردندس. آخ جون اين خانوم تپله مي خواد پياده شه. چه قدر جا گرفته بودا. و همچنان داره ميگه " چه جوري مي تونم اون همه خاطراتت و يه شبه از سر كنم..." فك كنم گذاشته رو ريپيت . چون از اول تا آخر عباس آباد داره همينو مي خونه. تو مخم اون يارو هنوز داره حرف مي زنه .. خب الان كه رسيدم چي كار كنم؟ به كي زنگ بزنم ؟ آها بايد يه سر بانكم برم. احتمالا پايتختم بايد برم. افطار كيه ؟ بايد به ممد بگم گزارش لحظه به لحظه رو بهم بده. آقا آخرشه ، رسيديم اين هنوز داره مي خونه " يعني بايد باور كنم.." آخيش چه هوايي. آخيي چه با مزن اين دختر دبستانيا، خيلي صحنه جالبيه ، نصف خيابون رو بند اوردن مامان باباشون اينا رو برسونن مدرسه . عجب دبستان پسرونه و دخترونه نزديك همن كه. اي بابا. زمان ما كه فكر نكنم از اين خبرا بود. ولي پسرا كمتر گريه مي كنن و زودتر دل مكنن ميرن تو مدرسه اما دخترا نه .حتما مامانه بايد يره تا توي كلاس برسوندشون. دارم مي رسم ديگه كم كم . دلم واسه پارك هم تنگ شده يه دو هفته اي ميشه ازش نرفتم فك كنم. امروز ميرم نه امروز كه نمي رسم فردا چي فردا هم كه نه نمي دونم خلاصه مي رم ديگه يه روز گير نده. آخيش بالاخره رسيدم به ميزم، كسيم كه نيست. چه منظره اي . واقعا ديدن پارك و خيابئن وليعصر از اينجا خيلي حال مي ده. بذار كامپيوترو روشن كنم بريم يه گشتي بزنيم ببينيم دنيا دست كيه . راستي بايد يه سري هم حسن آقا بزنم ، نون هم بايد بگيرم .پيش مهندس رحمتي هم بايد برم . لپ تاپ علي آقا هم بايد يه حاي بهش بدم . واو...شكه شدم . اي ول .اصلا انتظارشو نداشتم . يعني داشتم ولي نه به اين شكل . مهندس دستت درد نكنه شرمنده كردي . رو تقويم جلوي ميزمو كه ورق زدم و صفحه ي امروز رو اوردم نوشته شده " مهندس هپي برزدي" يه فلش هم زده به سمت پائين . حالا اين پائين كجاس نمي دونم. آره تو كشو س . آقا دست شما خيلي درد نكنه شرمنده كردين . ان شاا... شما هم .
 | 

 

When God says YES, He gives you "what you want"

When God says NO, He gives you "something better"

When God says Wait, He wishes to give you "the Best"

Wait

Wait

Wait

Wait

Wait

.

.

.

.

.

How much should I wait to get the best my god????????????????

 

 | 
خيلي راحت مي آي ، مي زني، مي شكني ، راحت تر از اون مي ري و پشت سرتم نگاه نمي كني اصلا انگار نه انگار كه منم هستم ( چرا راستي يه وقتايي بر مي گردي و پوزخندي به من و راهي كه در پيشمه مي زني انگار كه اصلا نبودي و اون نيش نگاته كه مثل خنجر دل آدمو ريش مي كنه) تازه اگه يه وقتي مدعي هم بشم كه نگو؛ انگار كبريت تو انبار پنبه انداختم و تمام اشتباهات كل قرون بشر (از خوردن ميوه ممنوعه آدم و دعواي هابيل و قابيل بگير تا كشتار غيرنظاميهاي فلسطين و عراق) رو هم اگه به پام بنويسن باز هم كم نوشتن.
باشه ، خيالي نيست. جور از حبيب خوش تر... اوضاع و احوال ما هم بالاخره يه روزي خوب مي شه ، مطمئن باش. در كه هميشه رو يه پاشنش نمي چرخه، مي چرخه؟ ما هم خدايي داريم، ولي بدون اگه خوب شد و ما هم به سر و ساموني رسيديم ،هيچ وقت گذشته و اينكه چي بودم و از كجا اومدمو رو فراموش نميكنم.
 | 

 

  زندگيم شده شبيه بازي مار و پله . تاس و شانس و مار و پله . ميرم ميرم ميرم، كلي خوشحال ميشم تا به يه نردبون مي رسم، با كلي انرژي ازش مي رم بالا دوباره شروع مي كنم به تاس ريختن و به اميد پيروزي. آخ امان از وقتي كه 6 مياري و خوشحال تند و تند ميري جلو ولي مي بيني كه اقبالت حتي با 6 خورده به مار و محكومي به عقب برگردي . عقبي كه نمي دوني دوباره كه شروع كني بازم به مار ميخوري يا نه. همش دلم مي خواد از يه سوراخ دوبار گزيده نشم ولي واقعا بعضي وقتا دست خود آدم نيست همون داستان تاس و شانسه. اين بار كه مار نيشم زد ضربه بزرگي خوردم و خيلي به عقب برگشتم كلي زمان طول كشيد تا دوباره انگيزه رفتن رفتن پيدا كنم. دلم نمي خواست ديگه شروع كنم ولي كردم. يكي مي گفت "اصلا كي گفته هدف رسيدن به خونه ي 100 و تموم كردن  بازيه، من دوست دارم نرم نرم و آروم آروم و با حساب كتاب برم جلو .اونوقت ديگه ماري نيشم نمي زنه و همه خونه ها حكم پله رو دارن واسم .اصلا 100 كه هيچه به هزار مي رسم " اول گفتم درست ميگي ولي واقعا بعضي چيزا هرچيم عقل و منطق قاطيش كني و از تكنيك هاي علمي تو تصميم گيري و كارات استفاده كني كنترلش از دست ماها خارجه . نميشه به بعضي جريان ها سرعت بدي و يا بعضي چيزا رو اونجور كه مي خواي و ايده آلته بهشون برسي.(گفتم بعضي چيزا ، حواستو جمع كن). يكي ميگفت " توكل كن، بسپار بهش خودش همه چيو درست ميكنه " . " بشين تا نوبتت بشه ، ميشه " گفتم توكل كردم، سپردمم ، اما نمي تونم بشينم تا نوبتم بشه . دوست دارم بدو ا م تا بهش برسم.

    فعلا كه دارم ميرم، تا حدودي تونستم قدممو محكم كنم، ولي همش از اين مي ترسم كه نكنه تو خونه 97 اون مار بزرگه نيشم بزنه، اونوقته كه ديگه ...

 | 

 

 

خرت از رو پل بالاخره گذشت ... حالا چه يه وجب چه صد وجب. هميشه اينو بدون كه هيج خري رو پل برا هميشه نمي مونه، حتي خر من كه از كرگي دم نداشته هم بالاخره يه روز ميرسه كه از رو پل رد شه. ( كاش كه زودتر برسه )

مرد باش و غره نشو . برگرد پشت سرتم نگاه كن ، ببين چه پل كوچكي پشت سرت بود و چه پل هاي زيادي جلو راهت .دنيا خيلي كوچك تر از اونيكه فكرشو ميكني.ايناهم همه زودگذر و رفتنيه ....ارزش رفاقت و دوستي خيلي بالاتر ايناست رفيق. آخ كه چه آسون و مثل آب خوردن ميشه دل رو شكوند و چه سخت ،واقعا چه سخت (فكر كن) ميشه دل شكسته رو بدست آورد.

..................اين ساز شكسته اش خوش آهنگ تر است.

 

 | 

 

 گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟؟؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.

پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 | 
 

 در روياهام ديدم كه دارم با خدا گفتگو مي كنم. خدا پرسيد : تو مي خواهي با من گفتگو كني . من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت : وقت من بي نهايت است.

پرسيدم : چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد؟

پاسخ داد : كودكيشان .اينكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند و عجله مي كنند تا بزرگ شوند و دوباره پس از مدت ها آرزو ميكنند تا باز كودك شوند . اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست بياورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي از دست رفته را بازجويند. اينكه با اضطراب به آينده خويش مي نگرند و حال خويش را فراموش مي كنند .

بنابراين :

نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده.

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند. خداوند دستانم را گرفت. مدتي هر دو سكوت كرديم . من دوباره پرسيدم : مي خواهي كه بندگانت كدام درسهاي زندگي را بياموزند؟  گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد. تنها كاري كه مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند. بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي را در قلب آنهايي كه دوستشان داريم ايجاد كنيم. اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها التيام يابد. بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين را دارد بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد. بياموزند كه دو نفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند. بياموزند كه كافي نيست كه فقط ديگران را ببخشند بلكه خود را نيز بايد ببخشند. من  با خضوع گفتم از تو به خاطر اين گفتگو سپاسگذارم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به بندگانت بگويي؟
خداوند لبخندي زد و گفت : فقط اينكه بدانند من هستم ، هميشه .

 

 | 
powered by : Blogfa , free persian blog service.

pictofxt

template id : TBF_007 template name : Digital Classic

ghoghnooos

احسان

http://ghoghnooos.blogfa.com

دیده ها و شنیده ها

Don't give up on your faith
Love comes to those who believe it
And that's the way it is
بگذارید و بگذرید..... ببینید و دل مبندید ...... امام علی(ع) Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Multimedia Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. pictofxt